X
تبلیغات
رایتل
.....وبلاگ عطش.....

وقریب به چهارده قرن است که من تشنه جام بلا از دست آن ساقی هستم که در صحرایی سوزان به دنبال تشنگان می گشت یاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندم« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زیاد مجدداً خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد، در این جریان به من الهام کردند: فلانی! عشق بازی را از این حیوان یاد بگیر، دیگر ادعایی در وجودت نباشد، حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق همین بود که این حیوان انجام داد. من از این داستان عجیب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »


چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386
چه خوب شد نیامدی

یا کریم . . .

خبر آوردند که سلطان در مسیر خود از روستای کوچک آنها گذر خواهد کرد و هر که سائل بر تو گردید سلطانی کندمدت کوتاهی را هم در نزد آنها خواهد ماند مردم سر از پا نمیشناختند زیرا سلطان به بخشش و کرم شهره آفاق بود و هرجا که میرسید ضیافتی ترتیب میداد و هرکسی نسبت به لیاقت و بخت اقبالش از این ضیافت بهره مند می شد.سراغ عالم شهرشان رفتنند و تکلیف پرسیدند .گفت:رسم سلطان براین است که هرکسی را متناسب با تحفه ای که عرضه میدارد متنعم می سازد.برخی راه خود را پیش گرفتند و رفتند و گفتند ما که چیزی قابل عرضه نداریم پس ما را با سلطان و بخشش اش کاری نیست.در مقابل عده ای هم  به تکاپو افتادند تا مناسب ترین تحفه را مهیا کنند .یکی جواهراتش را جلا میداد دیگری شعری می سرود آن یکی قصد داشت تا بهترین گوسفندش را در نزد او قربانی کند یکی بهترین کنیزش را نشان میکرد که به سلطان هدیه کندخلاصه هرکسی بهترین و قابل ترین دارایی اش را نشان میکرد.درویشی عبدالله نام هم سر خود گرقته بود ومی رفت او را به طعنه پرسیدند عبدالله تو چه پیشکش میکنی پاسخ گفت بهترین دارایی ام را همه به سخره اش گرفتند و گذشت تا سلطان قدم به شهر گذاشت و زمان ضیافت فرا رسید.هرکسی برخواست و متاعی پیشکش نمود و سلطان هم متناسب آن عطایی می نمود . تا نوبت به عبدالله رسید ولوله ای در جمع افتاد وپوزخندی بر لبان عده ای نشست و گفتند تحفه عبدالله و عطای سلطان دیدن دارد.ولی او آرام سبدی کهنه را درحالی که پارچه ای کهنه بر روی آن کشیده بود برداشت و نزد سلطان رفت.سلطان سبد را گرفت و گوشه پوشش اش را کنار زد لختی اندیشید سپس برخاست جای خود به عبدالله داد و فمان داد آنچه از جواهرات موجود است به او ببخشند.آنگاه در حالی که زیر لب احسنت احسنت میگفت بلند شد و مجلس را ترک کرد.گویی از سرما تمامی حاظرین منجمد شده بودند .کسی باور نمیکردآنچه را دیده بود.وقتی خود را یافتند دور او حلقه زدند و با اصرار از او خواستند تا راز آن هدیه زیر پوشش را بگوید.....

وقتی پارچه کنار رفت تعجب همه صد برابر شد یک سبد خالی خالی.عبد الله گفت هرچه اندیشیدم پیشکشی بهتر از نیاز خود نسبت به کرم سلطان ندیدم من بزرگترین دارایی ام در برابر سلطان احتیاجم بود و بیشترین افتخارم نداری ام در برابر او.که گفته اند هرچه سائل محتاج تر باشد ارباب کریم بیشتر می بخشد.کاش من هم میفهمیدم که حالا که ایام ضیافت رمضان نزدیکه هیچ ندارم و دستم خالیه خالیه .و هیچ میدی به اعمال و اندخته هاین ندارم و تنها امیدم به دست اوستا کریمه چه زیبا گفته اند که سائلی ننگ است لیک دارد افتخار هر که سائل بر تو گردید سلطانی کند.التماس دعا

...چه خوب شد نیامدی !؟

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغضها که در گلو رسوب شد برای عده ای چه خوب شد نیامدینیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی.گفت  داشتم شب نیمه شعبان حال خوشی داشتم با خودم زمزمه میکردم و دلی دلی سمت خونه میرفتم از دور ازدحام جمعیتی رو دیدم کنجکاو شدم وقتی جلو تر رفتم از بهت دهانم بازموند باورم نمیشد انچه رو که میدیدم تعداد زیادی جوون دختر و پسر وسط خیابون صدای ترانه ای رو بلند کرده بودن و پایکوبی و هلهله میکردن از قضا دم واویلا گرفته بودن .حالم خراب شد باورم نمیشد مگه میشه !؟اونقدر پکر شدم که یادم رفت حال خوشم رو.انگار یه جرقه تو ذهنم زده شد خودمو تو سال 60 هجری دیدم که همه دارن صحبت از اومدن امام زمانشون میزنن و خوشحالن که رسیدنش نزدیکه و بناست که بیاد و ریشه ظلم و ستم رو خشک کنه بزرگای کوفی هم اومدنش رو بشارت دادن تازه مثل اینکه چند تا از فرستاده های او هم توراه رسیدن هستن یکی مال و منالش رو قرار داره پیشکش کنه اونیکی بنای جانبازی در رکابش رو داره یکی دیگه قرار گذاشته محله شون رو آذین کنه .چرا که هنگام حظور نزدیک است ....وقتی مدتی گذشت برخی فرستاده های او رسیدن یکی از دارالخلافه به پایین پرتاب شد دیگری رو در بازار قصاب ها از نقاره آویزون کردند آن یکی در کوچه ها تنها ماند .مدتی بعد گفتند وارد شهر شده، عدع زیادی به پیشوازش رفتند و در پایش قربانی کردند او و اصحابش با صورتهای بسته به شهر وارد شدند در میدان شهر بر بلندی ایستاد . وقتی خوب صورتهای مردم را دید نقاب کنار زد،او ابن زیاد بود یعنی هنوز حتی امام زما نشهان را هم حتی نمی شناختند.ادامه نمی دهم که چه شد و چه کردند با فرزند زهرا(س).ولی شک کردم به اینهمه سرور و چراغانی و مدعیان امام زمانی بودن و یا دکان دارهای جدید و نایبان او.عرق سردی بدنم را گرفت چه آزمایش سختی!و چه دوران عجیبی بغض کردم و این مصرع بیت به ذهنم رسید: "برای ماکه خسته ایم و دلشکسته ایم نه،ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی"آرزو کردنش که عیبی نداشت دعا کردم خدایا همونطوری که تو همون ایام نامه هایی برای حبیب و مسلم رسید و دعوتشان کرد مهدی جان چی میشد یه دعوتنامه ای هم برای ما می فرستادی تا از یاران تو باشیم و فدایی تو .الهم جعلنا من اعوانهی و انصاره. وشیعتهی و محبیه (انشاء الله).

>>

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد

هیچ میدونی لذت وبلاگ نویسی به خوندن نظرات شماست