X
تبلیغات
رایتل
.....وبلاگ عطش.....

وقریب به چهارده قرن است که من تشنه جام بلا از دست آن ساقی هستم که در صحرایی سوزان به دنبال تشنگان می گشت یاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندم« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زیاد مجدداً خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد، در این جریان به من الهام کردند: فلانی! عشق بازی را از این حیوان یاد بگیر، دیگر ادعایی در وجودت نباشد، حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق همین بود که این حیوان انجام داد. من از این داستان عجیب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »


چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1385
دل بخشنامه و حقیقت فراموش شده

این حکایت رو حتما شنیدید که :روزی درویشی ژنده پوش مقابل دکان عطاری شیخ عطار آمد و از او پرسید تو که چنین به دنیا پرداخته ای چگونه خواهی مرد ؟عطار یه طعنه پاسخ داد :تو خود چگونه مرگ را در آغوش می گیری ؟درویس گفت چنین و عبایش را به زیر سر گذاشت و جان سپرد.

خب حالا چی شده یاد مرگ کردم؟ دیشب تو خیالات خودم از زمونه و وضع خودم و اطرافم و از سختی درسهام و نارفیقی اطرافیام و شرایط اطرافیان و آشناهام اوضاع مالیم داشتم به خدا عرض حال میکردم و گلایه میکردم .

اما امشب مثل هر شب که با رفیقام دور هم جمع می شدیم نبود امشب یکی از دوستای نابی که دیدنش هرشب باعث نشاطم و جمع می شد نبود.احسان معصومی بچه هیاتی باصفا و صمیمی, امشب دیگه مثل دیشب ,که با هم شوخی میکردیم نبود .احسان از من یه ۵ سالی کوچیکتر بود و تک پسر خونه, یه دوسالی میشد که استخدام شده بود و سه ماه از عقدش میگذشت تازه دیشب خوشحال هم بود که وام خرید خونه به اسمش در اومده بود.خلاصه داشت زندگیشو کم کم جمع و جور میکرد.

اما الآن دارم از سر خاکش برمیگردم .هنوزهم باورم نمیشه!.به خودم میگم, اما شماهم بخونید .تو برنامه ریزی هامون آیا این یه قلم رو هم در نظر داریم؟ یا مثل  من فراموش کردید؟

شما رو به خدا برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید.حالم خیلی بده.          پنجشنبه ۱۸ آبان ۸۵


پسر داییم تازه رفته بود کلاس اول داشت چیزایی روکه یاد گرفته بود برام تعریف می کرد که ...
خلوت دل نیست جای صحبت اغیاریادش به خیر کلاس اولی که بودم از اولین چیزایی که یادمون دادن بخش کردن بود.معلم می گفت: دن...یا چندبخشه همه میگفتیم دوبخشه دوباره می گفت:دوست...چند بخشه همه میگفتیم یه بخشه میگفت: من..زل چند بخشه؟همه میگفتیم دوبخشه حالا من می پرسم دل چند بخشه؟اگه بلد باشی میگی یه بخشه.یعنی باید یه بخش باشه!
اما واقعا یه بخشه ؟ یا دل ما هزار بخشه ؟و هر بخشش مال یکی و یه چیزیه ؟
هیچ میدونی اگه بیشتر از یک بخش باشه ممکنه هرچی توی دلت بیاد جز خدا؟
هیچ میدونی درستش هم همینه که یه بخش باشه وگرنه یه جای کار ایراد داره؟
هیچ میدونی حسین هم یه بخشه وتنها تو دلی جاداره که اون هم یه بخشی باشه؟
هیچ دوست داری بیدل بشی تا خیالت از دنیا و زرق وبرقش واهالیش راحت بشه؟
پس بیا باهم همت کنیم و بخشهای دلهامونو هر جا گرو گذاشتیم آزاد کنیم و یکجا بدیمش دست خودش تا هرچی میخواد باهاش بکنه.بسم الله


سبب توبه او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیادوست و مال بسیار داشت و دردمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاویه بنا کرده بود و آن را وقف بسیار بود . مالک را طمع آن بود که تولیت آن مسجد بدو دهند . پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بیفگند و یک سال پیوسته عبادت می کرد به امید آنکه هر که او بدیدی در نمازش یافتی .و با خود می گفت :ای منافق ! تا یکسال برین برآمد و شب از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی . یک شب به طربش مشغول بود ، چون یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که :یا مالک مالک ان لاتئوب . یا مالک تو را چه بود که توبه نمی کنی ؟ چون آن شنید دست از آن بداشت . پس به مسجد رفت ، متحیر با خود اندیشه کرد . گفت :یک سال است تا خدایرا می پرستم به نفاق ، به از آن نبود که خدایرا باخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از این چه می کنم ، و اگر تولیت به من دهند نستانم .
این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید ، آن شب با دلی صادق عبادت کرد . روز دیگر مردمان باز پیش مسجد آمدند . گفتند:در این مسجد خللها می بینیم . متولی بایستی تعهد کردی .
پس بر مالک اتفاق کردند که هیچ کس شایسته تر از او نیست . و نزدیک او آمدند و در نماز بود . صبر کردند تا فارغ شد .
گفتند :به شفاعت آمده ایم تا تو این تولیت قبول کنی .
مالک گفت :الهی تا یکسال تو را عبادت کردم به ریا ، هیچکس در من ننگریست . اکنون که دل به تو دادم و یقین درست کردم که نخواهم بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کار در گردن من کنند . به عزت تو که نخواهم . آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش گرفت تا چنان معتبر شد و نیکو روزگار 


هیچ مسلمانی، پس از بهره اسلام آوردن، بهره ای همچون برادری خدایی به دست نیاورده است . ( رسول خدا صلی الله علیه و آله )

 راستی یه نوشه ای هم برای جماعت نوریانی دارم که خوندنش رو بهشون سفارش میکنم
 

>>

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد

هیچ میدونی لذت وبلاگ نویسی به خوندن نظرات شماست