وبلاگ عــــــــــــــــطـــــــــــش

وبلاگ عــــــــــــــــطـــــــــــش

وبلاگ عــــــــــــــــطـــــــــــش

وبلاگ عــــــــــــــــطـــــــــــش

ایام فاطمیه و ما اخراجی ها . . .

مادر نمیر! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زودتر.
یا فاطمه من عقده دل وا نکردم ....ما هنوز کوچکیم، از آب و گل در نیامده‌ایم. هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد.
نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمی‌آرد، و ما از نهال کوچک‌تریم و از غنچه ظریف‌تر.
اما نه، نمان برای محافظت از ما، نمان برای این‌که از ما مراقبت کنی.
تو خود اکنون نیاز به تیمار داری. بمان برای این‌که ما تو را بر روی چشم‌های خود مداوا کنیم.
تو اکنون به کشتی نجات طوفان‌زده‌ای می‌مانی که که به سنگ کینه جهال غریق، شکسته‌ای و پهلو گرفته‌ای.
بمان برای این که ما بی‌مادر نباشیم. بمان برای این که ما مادری چون تو داشته باشیم.
می‌دانم که خسته‌ای، می‌دانم که مصیبت بسیار دیده‌ای، زجر بسیار کشیده‌ای، غم بسیار خورده‌ای و می دانم که به رفتن مشتاق‌تری تا ماندن و به آن جا دلبسته‌تری تا این جا.
اما تو خورشیدی مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، این کوری مسری و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به خاطر همین چند چشم که آفتاب را می‌فهمند بمان.
می‌دانم که تو به دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی.
من با چشم های کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار، سوار بر مرکب می‌شدی و به همراه پدرم علی و دو برادرم حسن و حسین، شبانه بر در خانه‌های تک‌تک مهاجرین و انصار می‌رفتید و آنها را به دریافتن حقیقت ، دعوت می‌کردید.
... اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نکردند، بهانه آوردند، بهانه‌هایی که حتی کودکانشان را می‌خنداند و دل بزرگان را به آتش می‌کشید...
پدر که خود اسوه صلابت بود، از این همه استواری تو لذت می‌برد، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود. زنی هیجده ساله، اما این طور مریض و رنجور و خسته.
خدا بکشد دشمنان تو را مادر! که در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حیات تو را بریدند. ام‌کلثوم به فدای چشم‌هایی که لحظه به لحظه بی‌فروغ‌تر می‌شوند...


چرا اخراجی ها را همه دیدند؟

 داستان از اونجا شروع شد که اول خلقت از بهشت اخراج شدیم . آن از اخراجی بودنم خسته شدمموقعی که پیامبر از غار خارج شد و اقوام و نزدیکانش را دعوت کرد در بین اخراجی ها به مخالفتش برخواستیم.وقتی در بدر به نبرد فرخوانده شدیم اخراجی بودنمان بر خودمان ثابت شد....وقتی حق امامت غصب شد با خراجی ها هم صدا شدیم.وهنگاهی که به حق قیام کرد خوارج گشتیم....شب دهم محرم شصت هجری هنگامی که فرزندش حسین(ع) روی برگرداند و خیمه را تاریک کرد در سیاهی شب با سایر اخراجی ها در ظلمات شب گریختیم و ...قصه را کوتاه کنم هزار و چهارصد سال بعد وقتی باز حق و باطل در جبهه ها به مصاف هم رفتند درس و خانواده و هزاردلیل دیگر تراشیدیم تا مبادا از این اخراجی بودنمان پشیمان شویم و کمی وجدانمان آزرده شود.با تبلیغاتی که از این فیلم شد همه فهمیدیم که داستان داستان عده ای اخراجیست .کنجکاو شدیم بفهمیم آنها چه میشوند شاید ما هم چنان شویم.پس همه فیلم رو دیدیم ولی نشد.انگار کارگردانش هم فهمیده چون شنیدم ادامه اش رو هم داره میسازه.دیگه دوست خوب قدیمی نیستی!آیا هنوز برادریم

برگردیم به حال خودمون راستش برای من یکی دیگه این اخراجی  بودن کسالت بار و سنگین شده آرزو دارم نه مثل قهرمانهای تو فیلم بلکه مثل آن سرداری که وقتی او هم از اخراجی بودنش احساس کسالت و تنگی کرد کفشهایش را به گردن آویخت و چشمها و دستهایش را بست و صورت بر زمین گذاشت و تا "ارفع راسک"نشنید سر بلند نکرد و تا سرش را بر زانوی مولایش احساس نکرد جان نداد .من هم چنین حسن عاقبتی داشته باشم.

دلم برای کربلا خیلی تنگ شده . . .