X
تبلیغات
رایتل
.....وبلاگ عطش.....

وقریب به چهارده قرن است که من تشنه جام بلا از دست آن ساقی هستم که در صحرایی سوزان به دنبال تشنگان می گشت یاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندم« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زیاد مجدداً خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد، در این جریان به من الهام کردند: فلانی! عشق بازی را از این حیوان یاد بگیر، دیگر ادعایی در وجودت نباشد، حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق همین بود که این حیوان انجام داد. من از این داستان عجیب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »


چهارشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1386
گشت ارشاد . . .

گشت ارشاد

قیامتی به پا شده بود یکی نعره میزد دیگری گریه و ناله اش بلند بود یکی می گریخت و او آرام نشسته بود و زیر لب زمزمه ای می کرد.

آنقدر به آرامش و لطافت اش معروف و محبوب شده بود که موجب حسد اوباش محل قرار میگرفت و هراز چند گاهی به نحوی آزارش میدادند.تا آنروز که قرار گذاشتند تا برایش مجلسی بر پا کنند و در آن مجلس اورا مفتضح نمایند.آنقدر به او اصرار کردند تا علی رغم میل اش پذیرفت .سفره ای رنگارنگ برایش گستردند و همگی در کنار. ان سفره به انتظار نشستند تا که آمد. در بالای مجلس جایش دادند.آرام نشست و زیر لب دعایی کرد و لقمه ای گرفت.آن لحظه فرا رسیده بود رقاصه ای نیمه عریان از مخفیگاهی که قبلا در آنجا منتظر بود خارج شد و با رقص و طرب شروع به آواز کرد.برق رضایت در چشمهایشان دیده میشد.تنها صدای آواز رقصاصه شنیده میشد که می خواند"در کوی نیک نامان مارا گذر نباشد"

...گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا رادلش گرفته بود با خود اندیشید که خدایا مارا نیز چنین امتحانی ؟آرام گفت "گر تو نمی پسندی تغیر ده قضا را.

انگار ناگهان طوفانی به پا شد و غبار غفلت از آینه فطرتشان به نسیمی برخواست.رقاصه ای که صدایش چون زنگ صدا میکرد ناگه به سجده افتاد و با پارچه ای خود را پوشاند و به سجده افتاد.دیگری در زیر جام شراب زد و ناله العفوش همه را متحیر کرده بود آن یکی که بزرگ آن جمع بود چون کودکان هق هق میکرد و سر به دیوار میکوفت.

و او آرام از جای برخواست و زمزمه کنان خارج شد . گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا را

ای کاش من هم اونقدر پیش خدایم آبرو داشتم که جرات پیدا میکردم من هم زمزمه کنم  گر تو نمیپسندی...(این هم یه یادگاری که انگار برای همین مطلبه حتما دانلودش کنید)

>>

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد

هیچ میدونی لذت وبلاگ نویسی به خوندن نظرات شماست