X
تبلیغات
رایتل
.....وبلاگ عطش.....

وقریب به چهارده قرن است که من تشنه جام بلا از دست آن ساقی هستم که در صحرایی سوزان به دنبال تشنگان می گشت یاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندم« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زیاد مجدداً خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد، در این جریان به من الهام کردند: فلانی! عشق بازی را از این حیوان یاد بگیر، دیگر ادعایی در وجودت نباشد، حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق همین بود که این حیوان انجام داد. من از این داستان عجیب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »


یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1385
مناجات و لذت عبادت

گفت:مات و مبهوت داشتم نماز خوندنشو نگاه میکردم اگه نمی شناختمش میگفتم داره فیلم بازی میکنه طوری زیبا و آرام نماز میخوند که انگار رو بروی محبوبش ایستاده و داره باهاش صفا میکنه و زل زده تو چشماش نتونستم جلو کنجکاوی خودمو بگیرم رفتم جلو. تا نمازش تموم شد گفتم فلانی این نماز خوندنت چه صیغه ایه؟ اولش خودشو به گیجی زد اما خوب منظورم رو فهمید گفت داستان داره حوصلشو داری؟گفتم بسم الله.

گفت :چند وقت پیش یه جایی کار میکردم که چندتا خانم جوان هم همکارم بودن من به کسی کاری نداشتم و کسی هم تو نخ ما نبود تا اون روز....

مثل هر روز سر ساعت رفتم که نمازم روبخونم اما موقعی نمازم تموم شد و داشتم خارج می شدم دیدم که یکی از همون همکارای خانم هم بعد ازمن از نمازخانه  خارج شد اون روز گذشت .بعدا کم کم متوجه شدم عمدا یا سهوا هر موقع من میرم نماز اون بنده خدا هم همون موقع میره .سرت رو درد نیارم چیزی که نباید می شد شد.دلم برای اولین بار تو عمرم لرزید.یه روز که داشتم میرفتم نماز دیدم که اون بنده خدا هم زود تراز من وارد شد .اقامه که بستم دیگه همه حواسم به پشت پرده بود.اون موقع صدای بدی هم نداشتم۰ یه نماز قشنگی خوندم که فکر نکنم تا اون روز تو عمرم خونده بودم.چند روزی به همین منوال گذشت و هر روز بهتر از دیروز.تو که غریبه نیستی رفتار اون بنده خدا هم با من دیگه فرق کرده بود و من هم اینو فهمیده بودم... 

تا اون روز وقتی مطمئن شدم مثل هر روز پشت پرده نشسته شروع کردم به نماز اونقدر داشتم قشنگ میخوندم که خودم هم داشتم لذت می بردم.اما یهو به خودم اومدم,اونقدر غرق نماز شده بودم که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که اشک از چشمام سرازیر شده و یکی دو نفری که تو نماز خونه بودن داشتن مات و مبهوت منو نگاه می کردن.سجده آخر نماز بود انگار یه صدایی در گوشم گفت: "حیف این نماز" یهو تموم جونم آتیش گرفت. احساس شرم و خبط و خجالت نمی گذاشت سر از سجده بردارم. هر طور بود نماز رو تموم کردم. نفهمیدم چرا و چطوری اما  پرده رو زدم کنار .هیچ کسی اونجا نبود.تلخی نیتم حلاوت نماز قشنگم رو  خراب کرده بود .دلم نیومد برم بلند شدم نمازم رو دوباره خوندم اما ایندفعه برای محبوبی که نه شاید پشت پرده که یقینا کنارم بود.از اون به بعد دیگه نماز قشنگه رو فقط برای اون می خونم.

برای اینکه بغض و شرم خودمو مخفی کنم گفتم خب دختر خانومه چی شد؟گفت یه یاری پیدا کرده بودم که دیگه کسی رو کنارش نمی دیدم.اتفاقا طولی نکشید که از اونجا منتقل شدم یه جای دیگه.اما امیدوارم به خاطر درسی که به من داد خوشبخت باشه.اما دیگه نفهمیدم باز هم همون موقع میاد یا نه.......

گفتم یاد حکایت اون عارفی افتادم که تو یه شب سرد زمستون برای نافله شب به مسجد رفت وقتی مشغول نماز شده بود صدای در و خش خشی رو از پشت شنید با خود گفت چه خوب کسی آمد و مرا در اینحال دید فردا به همه خواهد گفت که فلانی هر شب تا صبح به تجهد مشغول است.پس تا نزدیکی های صبح عبادت کرد وناله زد هنگامی که از نمازش فارغ شد برگشت دید سگی از شدت سرما به مسجد پناه آورده شرم کرد وتوبه نمود و با خود گفت به جای قربة الی الله نمازی قربة الی الکلب خواندم (البته بلا تشبیه اون بنده خدا که به من یکی از بزرگ ترین درسهای زندگیم رو داد)

پس یا الهی استغفرک و اتوب الیک من کل عبادتی و اسرافی علی نفسی ...از هرچه برای غیر تو کردم العفو و به هرچه غیر از تو دلبستم ناامید و به لطف خود امیدوارم کن

 نیلوفر جلالزاده 


الهی ! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نیازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم ؟

الهی ! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زیرا که غریب با غریب الفت گیرد .

الهی ! شیرینترین عطاها در دل من رجای توست و خوشترین سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترین هنگام بر من وقت لقای توست .

الهی ! مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد .

 الهی ! اگر فردا مرا گویی چه آوردی ؟ گویم : خداوند ا! از زندان موی بالیده و جامه شوخگن و عالمی از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس.  


 

>>

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد

هیچ میدونی لذت وبلاگ نویسی به خوندن نظرات شماست