X
تبلیغات
بازی تراوین
.....وبلاگ عطش.....

وقریب به چهارده قرن است که من تشنه جام بلا از دست آن ساقی هستم که در صحرایی سوزان به دنبال تشنگان می گشت یاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندم« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زیاد مجدداً خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد، در این جریان به من الهام کردند: فلانی! عشق بازی را از این حیوان یاد بگیر، دیگر ادعایی در وجودت نباشد، حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق همین بود که این حیوان انجام داد. من از این داستان عجیب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »


دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1388
گریه نکن حسین(ع) جان

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی...که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیهمه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف

       به امید آنکه روزی تو شکارشان نمایی

روزی شخص عربی بچه آهویی هدیه از برای پیغمبر خدا علیه السلام آورده وعرض کرد:این را صید کردم و برای فرزندان شما حسن وحسین علیهما السلام هدیه آوردم ، حضرت قبول فرمود وبرای او دعای خیر نمود.پیامبر بچه آهو را به امام مجتبی علیه السلام که در کنار او بود عطا نمود .چند ساعت بعد از آن امام حسین علیه السلام آمد ودید برادرش بچه آهویی دارد وبا او بازی می نماید .عرض کرد: یا جداه به برادرم بچه آهو دادی وبه من ندادی واین سخن را تکرار می نمود.پیغمبر خدا اورا تسلی می داد وبا او ملاطفت می نمود تا اینکه نزدیک بود امام حسین علیه السلام به گریه بیافتد.ناگاه صداهایی از درب مسجد بلند شد. مردم دیدند آهویی با بچه اش داخل مسجد شد ودنبال آنها گرگی می باشد که به سوی پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله آنها را می راند تا اینکه آهو وبچه اش را به خدمت پیامبر رساند.آهو به سخن آمد وعرض کرد: یا رسول الله …دو بچه داشتم .یکی را این صیاد صید نمود وبه شما هدیه کرد. این یکی در نزد من بود وبه او دلخوش بودم .و الان به او شیر می دادم ناگاه شنیدم گوینده ای می گفت: ” إسرعی إسرعی یا غزالة!بخشفک إلی النبی محمد صلی الله علیه وآله وأوصلیه سریعا ،لأن الحسین واقف بین یدی جده وقد هم ّ أن یبکی والملائکة بأجمعهم قد رفعوارؤوسهم من صوامع العبادة ولو بکی الحسین علیه السلام لبکت الملائکة المقربون لبکائه ” ای آهو …با سرعت برخیز وبچه ی خود را فوری به پیامبر خدا محمد صلی الله علیه وآله برسان. زیرا هم اکنون فرزندش حسین علیه السلام در برابر جدش ایستاده ومی خواهدگریه کند.همه ی فرشتگان سر از عبادتگاهشان برداشته ونظاره گر این منظره اند …اگر حسین علیه السلام گریه کند همه ی فرشتگان مقرب به جهت گریه ی او گریه می کنند. همچنین شنیدم که گوینده ای می گفت : ای آهو بشتاب پیش از آنکه اشک امام حسین علیه السلام بر صورتش جاری شود با سرعت خود را به او برسان .والا این گرگ را بر تو مسلط می کنم که تو را با بچه ات بخورد. بدان من از راه بسیار دور بچه ام را به خدمت شما آوردم ، زمین زیر پای من پیچیده شد تا اینکه به این زودی به محضر شما رسیدم .وحمد می کنم خدا را که بچه ام را قبل از جاری شدن اشک بر صورت مبارکش به محضر شما رسانیدم . پس صدای تکبیر وتهلیل از اصحاب بلند شد وآن حضرت برای آهو دعای خیر نمود وامام حسین علیه السلام بچه آهو را گرفت وبه نزد مادرش حضرت فاطمه علیها سلام برد وهمه مسرور شدند .

یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1387
دل شش گوشه

حسین جان،بس که نالیدم دلم شش گوشه شد ....

سه‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1387
دو جمله

این دو جمله از مرحوم مجتهدی یه دنیا معنی داره اگه بفهمیم.توصیه می کنم حتما گوش بدید.و ...

اگه نتونستید گوش بدید لینک دانلودش رو کنارش گذاشتم.

روحش شاد      (نا امید مشو)

      (  نماز شب  )

 

دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386
روئیت جمال

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.فرمود کجایش را؟

سلام علی قلب زینب الصبور·         سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟

·         پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند

·         پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟

·         پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را.

·         پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟

·         پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم.

·         پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام.

·         پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید؟

·         پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود

·         پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند.

·         پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون

·         پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند.

·         پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را!

·         پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید

·         پرسیدم کدام آرزو؟

·         پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد.

·         پرسیدم :و شهادت قاسم را؟

·         پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش.

·         به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای،برادر صدایش کند  در علقمه به آرزویش رسید اما من نه...

·         با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟

·         نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد.

·         چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد...

·         به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را

·         اشکم جاری شد،پرسیدم  وداع چگونه بود؟

·         گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبد نبوسید.........

·         با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی

·         چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گاگون ندیده بودم.و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم

·         دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه

·         به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد شیعتی مهما شربت ....

·         به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟

·         از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباست

·         پرسیدم شام چطور بود

·         در پاسخ تنها سکوت کرد .........

سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386
وداع با یه ماه وصال

روحش شاد مرحوم آمیرزا حکایتی نقل میکرد که روزی شخص کریم و چه عذری دارد آنکه در گشودیم و وارد نشد !!!؟؟؟؟سفره داری یک شب در ماه رمضان سفره ای پهن کرده بود و این ضیافت طول کشید تا دم دمای اذان صبح نزدیک رسید. سفره دار وقتی دید نزدیک اذان صبحه  چون دوست نداشت کسی از پای سفره اش بلند بشه به خدمه دستور داد تا پرده ها را انداختند تا مهمونها متوجه زمان نباشند و از خوان نعمت او تا میتونن  استفاده کنند .از اینجا به بعدش رو من میگم:عده ای از مهمونها از همون اول سفره بلند شدند و رفتن دنبال کار و زندگیشون عده ای بعداز اینکه سیر شدن سفره و سفره دار رو ترک کردن.یه تعدادی هم انگار منتظر بودن تا صبح برسه همین که دیدن دم صبحه گذاشتن و رفتن خیلی ها هم تا متوجه رسیدن صبح شدن بلافاصله سفره رو ترک کردن.اما یه عده قلیلی اونقدر مشغول به صفا کردن با سفره و سفره دارش شده بودن که نفهمیدن مدتهاست صبح شده و پای همون سفره مقیم بودن.بعدها هم که یکی یکی متوجه متوجه میشدن و عزم به ترک سفره میکردن باز چشمشون به سفره بود ودست سفره دار و طعم دلنشینش رو مزه مزه میکردن.خب دوست من ضیافت الله تموم شد؟همه رفتیم؟قدیمیا رسم داشتن تا چند روزی بدرقه میکردن این ماه رو ....

چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386
چه خوب شد نیامدی

یا کریم . . .

خبر آوردند که سلطان در مسیر خود از روستای کوچک آنها گذر خواهد کرد و هر که سائل بر تو گردید سلطانی کندمدت کوتاهی را هم در نزد آنها خواهد ماند مردم سر از پا نمیشناختند زیرا سلطان به بخشش و کرم شهره آفاق بود و هرجا که میرسید ضیافتی ترتیب میداد و هرکسی نسبت به لیاقت و بخت اقبالش از این ضیافت بهره مند می شد.سراغ عالم شهرشان رفتنند و تکلیف پرسیدند .گفت:رسم سلطان براین است که هرکسی را متناسب با تحفه ای که عرضه میدارد متنعم می سازد.برخی راه خود را پیش گرفتند و رفتند و گفتند ما که چیزی قابل عرضه نداریم پس ما را با سلطان و بخشش اش کاری نیست.در مقابل عده ای هم  به تکاپو افتادند تا مناسب ترین تحفه را مهیا کنند .یکی جواهراتش را جلا میداد دیگری شعری می سرود آن یکی قصد داشت تا بهترین گوسفندش را در نزد او قربانی کند یکی بهترین کنیزش را نشان میکرد که به سلطان هدیه کندخلاصه هرکسی بهترین و قابل ترین دارایی اش را نشان میکرد.درویشی عبدالله نام هم سر خود گرقته بود ومی رفت او را به طعنه پرسیدند عبدالله تو چه پیشکش میکنی پاسخ گفت بهترین دارایی ام را همه به سخره اش گرفتند و گذشت تا سلطان قدم به شهر گذاشت و زمان ضیافت فرا رسید.هرکسی برخواست و متاعی پیشکش نمود و سلطان هم متناسب آن عطایی می نمود . تا نوبت به عبدالله رسید ولوله ای در جمع افتاد وپوزخندی بر لبان عده ای نشست و گفتند تحفه عبدالله و عطای سلطان دیدن دارد.ولی او آرام سبدی کهنه را درحالی که پارچه ای کهنه بر روی آن کشیده بود برداشت و نزد سلطان رفت.سلطان سبد را گرفت و گوشه پوشش اش را کنار زد لختی اندیشید سپس برخاست جای خود به عبدالله داد و فمان داد آنچه از جواهرات موجود است به او ببخشند.آنگاه در حالی که زیر لب احسنت احسنت میگفت بلند شد و مجلس را ترک کرد.گویی از سرما تمامی حاظرین منجمد شده بودند .کسی باور نمیکردآنچه را دیده بود.وقتی خود را یافتند دور او حلقه زدند و با اصرار از او خواستند تا راز آن هدیه زیر پوشش را بگوید.....

وقتی پارچه کنار رفت تعجب همه صد برابر شد یک سبد خالی خالی.عبد الله گفت هرچه اندیشیدم پیشکشی بهتر از نیاز خود نسبت به کرم سلطان ندیدم من بزرگترین دارایی ام در برابر سلطان احتیاجم بود و بیشترین افتخارم نداری ام در برابر او.که گفته اند هرچه سائل محتاج تر باشد ارباب کریم بیشتر می بخشد.کاش من هم میفهمیدم که حالا که ایام ضیافت رمضان نزدیکه هیچ ندارم و دستم خالیه خالیه .و هیچ میدی به اعمال و اندخته هاین ندارم و تنها امیدم به دست اوستا کریمه چه زیبا گفته اند که سائلی ننگ است لیک دارد افتخار هر که سائل بر تو گردید سلطانی کند.التماس دعا

...چه خوب شد نیامدی !؟

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغضها که در گلو رسوب شد برای عده ای چه خوب شد نیامدینیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی.گفت  داشتم شب نیمه شعبان حال خوشی داشتم با خودم زمزمه میکردم و دلی دلی سمت خونه میرفتم از دور ازدحام جمعیتی رو دیدم کنجکاو شدم وقتی جلو تر رفتم از بهت دهانم بازموند باورم نمیشد انچه رو که میدیدم تعداد زیادی جوون دختر و پسر وسط خیابون صدای ترانه ای رو بلند کرده بودن و پایکوبی و هلهله میکردن از قضا دم واویلا گرفته بودن .حالم خراب شد باورم نمیشد مگه میشه !؟اونقدر پکر شدم که یادم رفت حال خوشم رو.انگار یه جرقه تو ذهنم زده شد خودمو تو سال 60 هجری دیدم که همه دارن صحبت از اومدن امام زمانشون میزنن و خوشحالن که رسیدنش نزدیکه و بناست که بیاد و ریشه ظلم و ستم رو خشک کنه بزرگای کوفی هم اومدنش رو بشارت دادن تازه مثل اینکه چند تا از فرستاده های او هم توراه رسیدن هستن یکی مال و منالش رو قرار داره پیشکش کنه اونیکی بنای جانبازی در رکابش رو داره یکی دیگه قرار گذاشته محله شون رو آذین کنه .چرا که هنگام حظور نزدیک است ....وقتی مدتی گذشت برخی فرستاده های او رسیدن یکی از دارالخلافه به پایین پرتاب شد دیگری رو در بازار قصاب ها از نقاره آویزون کردند آن یکی در کوچه ها تنها ماند .مدتی بعد گفتند وارد شهر شده، عدع زیادی به پیشوازش رفتند و در پایش قربانی کردند او و اصحابش با صورتهای بسته به شهر وارد شدند در میدان شهر بر بلندی ایستاد . وقتی خوب صورتهای مردم را دید نقاب کنار زد،او ابن زیاد بود یعنی هنوز حتی امام زما نشهان را هم حتی نمی شناختند.ادامه نمی دهم که چه شد و چه کردند با فرزند زهرا(س).ولی شک کردم به اینهمه سرور و چراغانی و مدعیان امام زمانی بودن و یا دکان دارهای جدید و نایبان او.عرق سردی بدنم را گرفت چه آزمایش سختی!و چه دوران عجیبی بغض کردم و این مصرع بیت به ذهنم رسید: "برای ماکه خسته ایم و دلشکسته ایم نه،ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی"آرزو کردنش که عیبی نداشت دعا کردم خدایا همونطوری که تو همون ایام نامه هایی برای حبیب و مسلم رسید و دعوتشان کرد مهدی جان چی میشد یه دعوتنامه ای هم برای ما می فرستادی تا از یاران تو باشیم و فدایی تو .الهم جعلنا من اعوانهی و انصاره. وشیعتهی و محبیه (انشاء الله).

چهارشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1386
گشت ارشاد . . .

گشت ارشاد

قیامتی به پا شده بود یکی نعره میزد دیگری گریه و ناله اش بلند بود یکی می گریخت و او آرام نشسته بود و زیر لب زمزمه ای می کرد.

آنقدر به آرامش و لطافت اش معروف و محبوب شده بود که موجب حسد اوباش محل قرار میگرفت و هراز چند گاهی به نحوی آزارش میدادند.تا آنروز که قرار گذاشتند تا برایش مجلسی بر پا کنند و در آن مجلس اورا مفتضح نمایند.آنقدر به او اصرار کردند تا علی رغم میل اش پذیرفت .سفره ای رنگارنگ برایش گستردند و همگی در کنار. ان سفره به انتظار نشستند تا که آمد. در بالای مجلس جایش دادند.آرام نشست و زیر لب دعایی کرد و لقمه ای گرفت.آن لحظه فرا رسیده بود رقاصه ای نیمه عریان از مخفیگاهی که قبلا در آنجا منتظر بود خارج شد و با رقص و طرب شروع به آواز کرد.برق رضایت در چشمهایشان دیده میشد.تنها صدای آواز رقصاصه شنیده میشد که می خواند"در کوی نیک نامان مارا گذر نباشد"

...گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا رادلش گرفته بود با خود اندیشید که خدایا مارا نیز چنین امتحانی ؟آرام گفت "گر تو نمی پسندی تغیر ده قضا را.

انگار ناگهان طوفانی به پا شد و غبار غفلت از آینه فطرتشان به نسیمی برخواست.رقاصه ای که صدایش چون زنگ صدا میکرد ناگه به سجده افتاد و با پارچه ای خود را پوشاند و به سجده افتاد.دیگری در زیر جام شراب زد و ناله العفوش همه را متحیر کرده بود آن یکی که بزرگ آن جمع بود چون کودکان هق هق میکرد و سر به دیوار میکوفت.

و او آرام از جای برخواست و زمزمه کنان خارج شد . گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا را

ای کاش من هم اونقدر پیش خدایم آبرو داشتم که جرات پیدا میکردم من هم زمزمه کنم  گر تو نمیپسندی...(این هم یه یادگاری که انگار برای همین مطلبه حتما دانلودش کنید)

سه‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1386
ایام فاطمیه و ما اخراجی ها . . .
مادر نمیر! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زودتر.
یا فاطمه من عقده دل وا نکردم ....ما هنوز کوچکیم، از آب و گل در نیامده‌ایم. هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد.
نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمی‌آرد، و ما از نهال کوچک‌تریم و از غنچه ظریف‌تر.
اما نه، نمان برای محافظت از ما، نمان برای این‌که از ما مراقبت کنی.
تو خود اکنون نیاز به تیمار داری. بمان برای این‌که ما تو را بر روی چشم‌های خود مداوا کنیم.
تو اکنون به کشتی نجات طوفان‌زده‌ای می‌مانی که که به سنگ کینه جهال غریق، شکسته‌ای و پهلو گرفته‌ای.
بمان برای این که ما بی‌مادر نباشیم. بمان برای این که ما مادری چون تو داشته باشیم.
می‌دانم که خسته‌ای، می‌دانم که مصیبت بسیار دیده‌ای، زجر بسیار کشیده‌ای، غم بسیار خورده‌ای و می دانم که به رفتن مشتاق‌تری تا ماندن و به آن جا دلبسته‌تری تا این جا.
اما تو خورشیدی مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، این کوری مسری و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به خاطر همین چند چشم که آفتاب را می‌فهمند بمان.
می‌دانم که تو به دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی.
من با چشم های کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار، سوار بر مرکب می‌شدی و به همراه پدرم علی و دو برادرم حسن و حسین، شبانه بر در خانه‌های تک‌تک مهاجرین و انصار می‌رفتید و آنها را به دریافتن حقیقت ، دعوت می‌کردید.
... اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نکردند، بهانه آوردند، بهانه‌هایی که حتی کودکانشان را می‌خنداند و دل بزرگان را به آتش می‌کشید...
پدر که خود اسوه صلابت بود، از این همه استواری تو لذت می‌برد، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود. زنی هیجده ساله، اما این طور مریض و رنجور و خسته.
خدا بکشد دشمنان تو را مادر! که در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حیات تو را بریدند. ام‌کلثوم به فدای چشم‌هایی که لحظه به لحظه بی‌فروغ‌تر می‌شوند...


چرا اخراجی ها را همه دیدند؟

 داستان از اونجا شروع شد که اول خلقت از بهشت اخراج شدیم . آن از اخراجی بودنم خسته شدمموقعی که پیامبر از غار خارج شد و اقوام و نزدیکانش را دعوت کرد در بین اخراجی ها به مخالفتش برخواستیم.وقتی در بدر به نبرد فرخوانده شدیم اخراجی بودنمان بر خودمان ثابت شد....وقتی حق امامت غصب شد با خراجی ها هم صدا شدیم.وهنگاهی که به حق قیام کرد خوارج گشتیم....شب دهم محرم شصت هجری هنگامی که فرزندش حسین(ع) روی برگرداند و خیمه را تاریک کرد در سیاهی شب با سایر اخراجی ها در ظلمات شب گریختیم و ...قصه را کوتاه کنم هزار و چهارصد سال بعد وقتی باز حق و باطل در جبهه ها به مصاف هم رفتند درس و خانواده و هزاردلیل دیگر تراشیدیم تا مبادا از این اخراجی بودنمان پشیمان شویم و کمی وجدانمان آزرده شود.با تبلیغاتی که از این فیلم شد همه فهمیدیم که داستان داستان عده ای اخراجیست .کنجکاو شدیم بفهمیم آنها چه میشوند شاید ما هم چنان شویم.پس همه فیلم رو دیدیم ولی نشد.انگار کارگردانش هم فهمیده چون شنیدم ادامه اش رو هم داره میسازه.دیگه دوست خوب قدیمی نیستی!آیا هنوز برادریم

برگردیم به حال خودمون راستش برای من یکی دیگه این اخراجی  بودن کسالت بار و سنگین شده آرزو دارم نه مثل قهرمانهای تو فیلم بلکه مثل آن سرداری که وقتی او هم از اخراجی بودنش احساس کسالت و تنگی کرد کفشهایش را به گردن آویخت و چشمها و دستهایش را بست و صورت بر زمین گذاشت و تا "ارفع راسک"نشنید سر بلند نکرد و تا سرش را بر زانوی مولایش احساس نکرد جان نداد .من هم چنین حسن عاقبتی داشته باشم.

دلم برای کربلا خیلی تنگ شده . . .                

سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1386
غصه و شادی شب عید

جای همتون خالی امسال توفیق یار شد و لحظات آغازین سال جدید رو توی حرم امام رضا(ع)بودیم.اما قصدم تعریف خاطره خوش اون لحظات نیست.اتفاقا انگار غم همه عمرم رو همونجا احساس کردم

قربون  زائرات امام رضاشاید یه چند لحظه ای بیشتر به سال تحویل نمونده بود دیگه مداحها هرچی بلد بودن خونده بودن و همه منتظر جاتون خالی ازهفتاد و دو ملت زائر اومده بود.شادی و سروربعضیهاشون دیدنی بود و حتی دیگه داشت از حد بدرمی شد.برای یه چند لحظه رفتم تو نخ حالاتشون و بهشون حسودیم شد .چون یا خیلی تعطیل بودم و فراموش کرده بودن سال گذشته چند چند بودن و حالا چیکاره .یا خیلی امیدوار بودن و یقین داشتن که الآن که اینجان پس حتما کارشون درسته ویا اینکه واقعا کارنامه قبولی به دست تو حرم نشسته بودن و منتظر جایزه .تک وتوک هم یه عده مثل من لابه لای جمعیت دیده میشدن که انگار سعی میکردن کمتر دیده بشن و خوب که دقت میکردی میدیدی اشکاشونو.شاید اونا هم مثل من تو سال گذشته چیز قابل داری تو کارنامه اعمالشون نمیدیدن ویا اونقدر توکل و یقین نداشتن ویا ...

دلم پیش خودم گفتم حیف شد اینم شب عیدمون .اما یه حدیثی یادم اومد که "هر روزی که اعمال بنده مقبول گردد آن روز عید اوست".دلم آروم گرفت. به خودم که اومدم یه ندای آشنا داشت شنیده می شد یا مقلب القلوب والابصار یا ...  دعا کردم امسال هر روز من و شما عید باشه.

چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1385
روئیت جمال

چند خطی در وداع محرم

گفت:از همون روز که شنیدم گفتی "الا جمیلا" هرچی فکر کردم نفهمیدم که مگر چه دیدی وقتی شرح اون روز رو تو ایام محرم شنیدم فهمیدم همش سراپا زیبائیست.اما خوب میدانم که وقتی گفتی دیدم منظورت یاران و اقوام وبرادر زاده هایت وحتی برادر رشیدت نبود .بلکه وقتی بود که در بالای آن تل ایستاده بودی و ... مگر چه دیدی؟

روئیت جمالشب هشتم محرم بود در مجلسی نشسته بودم که چرتم برد.دیدم صحرایی گرم و محشری به پا .او را دیدم که تکیه به عمودی داده و آهسته زیر لب زمزمه ای میکند.و دیدم که چشمان زره اش آهسته خون گریه میکرد.چشمانش بی رمق اطراف را نگاه میکرد.گویی به دنبال کسی میگشت.ناگاه گرد خاکی به هوا بلند شد .دیدم شمشیر ها و نیزه هایی که اورا احاطه کرده بودند.صدای پایی مرا به خود جلب کرد.روی برگرداندم دیدم تورا که نزدیک می آمدی.ناگاه صداها آرام گرفتند .گرد و خاک که فرو نشست.دیدمش سجده بر خاک و زمزمه ای بی جوهر زیر لب .دیگر سراپا خون گریه میکردی. خوب که نگاه کردم باورم نشد .گونه هایت عجب گلی انداخته بود.شاید لشکر نیز مبهوت همین بود که آنها نیز ایستاده بودند به تماشا.اما انگار باز منتظر کسی بود.اما او که دیگر یاری نداشت.ناگاه سرخ جامه ای که شیئ براق در دست داش دیدم که به سویش می رفت.صورتت سرخ و سرخ تر می شد.دیگر عقلم از کار افتاد انگار داشت لبخند میزد.آن سرخ جامه به گودال وارد شد.باد مخالفی وزیدن گرفت .ناگهان ستون فقراتم لرزید نکند آنچه شنیده ام واقعیت داشته باشد. یادم اصلا آمده ام این صحنه را ببینم .چشمانم را بستم .ولی نتوانستم گوش نکنم و شنیدم آنچه را که شنیده بودم ضجه بانویی  شیهه اسبی ناله دختر بچه ای تکبیر و هلهله عده ای نعره مستانه مردی که به کاری که کرده بود می بالید صدای پای خیل اسبان وباز هم سکوت و بوی یاسی که در فضا پراکنده شد.آرام چشمانم را گشودم تو در برابرم بودی .باورم نمی شد حالا تو بودی که گونه هایت سرخ شده بود و به گودال روبرویت نگاه میکردی.آنگاه دیدم آنچه تو دیده بودی.دیدم مرغ باغ ملکوتی که از اول قفس تنش برایش بسیار تنگ شده بود.وچنان پریده بود که قفسش را متلاشی کرده بود .و تکه های ان قفس پراکنده شده بود.حال دلیل ان گونه سرخ و چشم گرداندن و زمزمه ها را فهمیدم.حسودیم شد به این زیبا پریدن و پهنای صورتم از این حسرت خیس شده بود .کسی تکانم  داد. آقا جون اومدی روضه یا اومدی بخوابی؟

اگه نبودیم محرم دیگه یادمون کنید.

التماس دعا.

 

>>

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد

هیچ میدونی لذت وبلاگ نویسی به خوندن نظرات شماست